ادونچر و سفرموتورتراپیموتورسواری

درس زندگی از سفر ادونچری با موتورسیکلت

Motorcycle Adventure and Lessons for Life

با موتورسیکلتم در بزرگراه کلوندایک، نزدیک شهر داوسون در استان یوکان کانادا، به سمت شمال می راندم. در یکی از پمپ بنزین های بین جاده ای توقف کردم تا پس از سوختگیری، خستگی در کنم. در حال پرکردن باک بودم که متصدی پمپ به پلاک موتورسیکلت من نگاه کرد و گفت: “دوست مَنیتوبایی کجا میری؟ “. گفتم: ” آرژانتین“.

در حالی که می خندید و با دست به پاهای خود می زد گفت ” داری راه رو عوضی میری رفیق! “

از زمان شروع سفرم، از دشت های استان مَنیتوبا به طرف قطب شمال، بارها این پرسش و پاسخ ها را شنیده بودم و کم کم داشت فکرم را درگیر می کرد.

ترفندِ راندن با موتورسیکلت این است که به افق های دورتر، به سمت مقصد نهایی نگاه کنید. نخست چشمان شما، سفر را آغاز می کند و شما را با تماشای چشم اندازها به سوی مقصد می کشاند. اما نگاه ‌کردن به چیزهای نزدیک، موتورسوار را گیج می کند، حتی ممکن است تعادلش را هم از دست بدهد.

در تابستان 2013، زمانی که با موتورسیکلتم به سمت Tierra del Fuego آرژانتین – در جنوبی ترین نقطه ی آمریکای جنوبی – به جاده زدم، از همین ترفند استفاده می کردم. هنوز بیشتر از یک کیلومتر از شروع سفر و از خانه ام فاصله نگرفته بودم، که چشمان و ذهن من به تسخیر سرزمین سرد و دور دست مقصد در آمده بود. حتی گاهی اوقات خیالم به پرواز در می آمد و می دیدم موتورسیکلتم را سوار کشتی کرده ام و به استرالیا، اروپا یا آفریقا، می روم! انگار، تا زمانی که جاده ای پیش روی من بود، مقصدی و پایانی هم وجود نداشت.

Tierra del Fuego-Argentina
Tierra del Fuego-Argentina

برای اولین بار در زندگی، به سفری می رفتم که برایش بلیت برگشت نداشتم. گویی در راهی بی پایان می رانم. 23 ساله بودم و به تازگی کتاب کلاسیک ” تد سایمون ” به نام سفر به سیاره مشتری (Jupiter’s Travels) را خوانده بودم که شرح سفر چهار ساله ” تد ” با موتور سیکلت – در اواسط دهه 1970 – به سراسر دنیاست. من هم می‌خواستم جایگاهی مانند او و دیگرانی که به سفرهای طولانی با موتورسیکلت رفته اند داشته باشم. فکر می کردم هر چه بیشتر برانم، از مرزهای بیشتری عبور کنم و هرچه لاستیک های زیاد تری پنچر شود، موفقیت بیشتری به دست می آورم. هنوز نمی دانستم که تعداد صفحات یک کتاب، معیار شایستگی های یک اثر ادبی نیست. آن چه مهم است چگونگی و کیفیت است.

به هر حال، من به طرف جنوب راندم، ماه ها گذشت، بارها زمین خوردم، عاشق شدم، بارها پس از زمین خوردن بلند شدم و به راهم ادامه دادم، آهسته اما پیوسته، اما چشمانم هرگز از افق، جایی که Tierra del Fuego قرار داشت، منحرف نشد. چشم انداز اطراف من از دشت‌ها، صحراها و کوه ها به جنگل های آمریکای مرکزی، و سپس به دشت های مرتفع آمریکای جنوبی تغییر کرد. همه جا همان سوالات تکراری “از کجا هستی؟” و “به کجا میروی؟” مرا دنبال می کرد که از مکزیک به بعد به زبان اسپانیایی پرسیده می شد. پاسخ به اولی همیشه آسان بود، اما هر چه به مقصد (آرژانتین) نزدیک تر می‌شدم برای پاسخ به سوال دوم با مشکل بیشتری مواجه می شدم و از خودم می پرسیدم واقعا کدام گوری می روی؟

تجربه بیشتر سفرکنندگان با موتورسیکلت هم کمک چندانی به این آشفتگی ذهنی من نمی کرد. در میان بسیاری از موتورسواران جهانگرد که ملاقات کردم، من از کندترین ها بودم و کمترین راه را طی کرده بودم. یکی از آن ها در عرض سه هفته از آلاسکا به پاناما رفته بود و از کلی کشور، در یک روز گذشته بود. او با افتخار از موفقیت خود می گفت که: ” در هندوراس توقف نکردم. در گواتمالا سوار موتورسیکلتم شدم و در نیکاراگوئه از آن پیاده شدم.” او حتی در مورد Papusa، نان خوشمزه مسطح و پرملات آمریکای مرکزی، نشنیده بود، چه رسد به این که نان را خورده باشد!.

Papusa bread
Papusa Bread

شنیدن چنین داستان هایی باعث شد که افسرده شوم. سفر حماسی من و شاهکاری که می خواستم خلق کنم با شنیدن چنین آماری، بی ارزش شده بود. حتی پنجاه هزار کیلومتری که رانده بودم برایم بی اهمیت به نظر می رسید، و هنوز به Tierra del Fuego نرسیده بودم. بدتر از آن، احساس می کردم هیچ دستاورد بزرگی برای گزارش کردن ندارم. حتی لاستیک موتورسیکلتم، یک ‌بار هم پنچر نشده بود! به همه آن ماموران گمرک در آن پاسگاه های غبارآلود، که با قلم های خود، نام من را در دفاتر ورود و خروج مرزی ثبت می کردند فکر می کردم. احساس می کردم در راه سفرم به سیاره مشتری، جایی اشتباه کرده بودم و در پهنه فضای بی کران گم شده بودم.

Motorcycle Adventure and Lessons for Life

جایی خارج از شهر کاجابامبا در کشور پرو، گرفتار طوفان شدم و به یک پناهگاه کوچک کنار جاده ای رفتم. زنی قبل از من آن جا بود و پانچوی خود را محکم دور شانه هایش بسته بود. وقتی در میان صدای برخورد تگرگ به سقف پناهگاه، صدای زن را شنیدم که پرسید ” از کجایی و به کجا میروی؟”  متوجه شدم که رسیدن به Tierra del Fuego دیگر برایم معنایی ندارد و انگار مهم نبود که به آنجا برسم. فکر کردم اگر رسیدن به مقصد به معنای پایان لذت های سفر باشد چه ارزشی دارد؟ پس پاسخ دادم: “مارکابال”! نام شهری در بالا دست جاده که در مسیر من هم نبود.

زن گفت:” من هم به آن جا می روم “. با پایان طوفان و تگرگ، از پناهگاه خارج شدیم و با هم دیگر سوار بر موتورسیکلت من به طرف مارکابال رفتیم. در مارکابال غذا و نوشیدنی خوردیم و سپس به طرف خانه او رفتیم. اگر به خاطر این زن نبود هیچ وقت فرصت دیدن این شهر و مردمش را پیدا نمی کردم. فهمیدم چیزی که حال آدم را روبراه می کند، ارتباطات انسانی است، نه آرزوهای گذرا.

Motorcycle Adventure and Lessons for Life

از اینجا به بعد دیگر، سفر من تابع برنامه و تصورات قبلی من نبود و به جای فکر کردن درباره راه های دراز و مقصدهای دور، تبدیل شد به سفرهای کوچک و کوتاه تر و تجربه کردن مسیر سفر. افکار و عقاید، تصورات و محدودیت های ما انسان ها باعث شده که معمولا به یک نقطه نگاه کنیم و دیدمان محدود به طول زندگی باشد. اما بهتر این است که به عرض آن هم توجه کنیم و به خود اجازه دهیم تا لذت بیشتری از مسیر ببریم و نگران منحرف شدن از اهداف دور و دراز خود نباشیم.

ماه جولای، در اواسط زمستان، به آرژانتین رسیدم ولی برای رفتن به Tierra del Fuego دیر شده بود. به هیچ وجه ناراحت نشدم چون دیگر رسیدن یا نرسیدن و دیر یا زود رسیدن برایم مهم نبود. برای آخرین بار از میان کوه های آند گذشتم و از طریق گذرگاه Paso Los Libertadores در شرایط عجیبی که در آن موقع داشت به شیلی راندم. بالای سرم در آسمان، ابر سیاهی به طرف اقیانوس کشیده شده بود. روز بعد در روزنامه ها خواندم که آن ابر سیاه در واقع، شهاب سنگی بوده که پس از ورود به جو زمین سوخته و خاکستر آن دراقیانوس آرام پایین آمده است. من به راز سفر دست یافته بودم!

paso-los-libertadores-winter
Paso los Libertadores

مهدی شیرزادی

نویسنده و مترجم، دوستدار دنیای موتور و موتورسواری

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا