موتورتراپیموتورسواری

قهرمان زندگی و امید

پل و من سوار بر موتورهایمان در جاده های باریک و پرپیچ و تاب تپه های سرسبز اطراف گواتمالاسیتی میراندیم و از سپیده دم یک روز آفتابی لذت می بردیم. همانطورکه به شرق می رفتیم و در نور خورشید غرق می شدیم، به شهرهای کوچکی که در مسیر بودند و هنوز در خواب، نگاه می کردیم که ناگهان پل از طریق سیستم ارتباطی مان به من گفت: “چیز واقعاً عجیبی در مورد یک موتورسوار که جلوی من حرکت می کند می بینم!”.

واقعاً چیز عجیبی بود: یک موتورسوار عصایی را بر روی شانه خود انداخته بود، و دنده ها را با یک وسیله فلزی که در دست داشت عوض می کرد. او فقط یک پا داشت و در حال موتورسواری بود . ترک نشین او، پسر كوچكی با كلاه کهنه و قرمز رنگی بود که بعضی اوقات هم برای عوض كردن دنده به موتورسوار کمک می کرد.

ما دستی برایشان تکان دادیم و آن ها هم به علامت تشکر علامت دادند و کم کم در ترافیک ناپدید شدند. اما دوباره پس از مدتی با موتورسوار یک پا  که بین خودروها مانور میداد و در پیچ ها با اطمینان کامل خم می شد مواجه شدیم. اینجا بود که با خود گفتیم باید با این موتورسوار صحبت کنیم: او چه کسی بود، چه اتفاقی برای پای او افتاده و چرا پسر کوچکی مسافر او بود؟

قهرمان زندگی و امید موتورسواری با معلولیت

با علامت دادن از او خواستیم که توقف کند. کنار جاده متوقف شد و فورا گفت: “سلام ، من رابین هستم!” و کلاه خود را برداشت. رابین بیست و پنج ساله بود و معلوم شد كه آنجل- پسركوچك سوار بر ترک- پسر هشت ساله او است.

“وقتی هفده سال داشتم، از محل کار به طرف خانه خود که در یک محله فقیرنشین گواتمالاسیتی بود میرفتم. درحال عبور از منطقه ای که خیلی هم امن نبود بودم که، ناگهان تیراندازی رخ داد و یک گلوله سرگردان به پای من اصابت کرد. پزشکان تصمیم گرفتند که پای من را از بالای زانو قطع کنند. “

قبل از این حادثه، رابین دوچرخه سواری مشتاق بود. بنابراین از دست دادن پا، به معنای از دست دادن خیلی چیزها برای او بود. با این حال، رئیس او رابین  را متقاعد میکند كه به جای دوچرخه، موتورسیكلت را امتحان كند و سوزوكی GL 125 قدیمی خود را به او می دهد. رابین در حالی که لبخند می زد گفت: “در ابتدا خیلی زمین می خوردم اما احساس می کردم که موتور سیکلت زندگی من را تغییر خواهد داد ، بنابراین به تلاشم ادامه دادم.”

خیلی زود، موتورسواری به علاقه اصلی او تبدیل شد و چند سال بعد، با سوزوکی 125 کوچک خود، به نیکاراگوئه رفت و برگشت.

“من در مسابقات هم شرکت می کنم. در کلاس موتورسیکلت های کوچک  در چند مسابقه غیر رسمی گواتمالا شرکت کرده ام، اما آنچه که واقعاً آرزوی آن را دارم، شرکت در مسابقات پارا المپیک Bridgestone Handy Race اسپانیا است. این مسابقات برای معلولین است، و من هم معلول هستم”.

قهرمان زندگی و امید موتورسواری با معلولیت

او به عنوان پیک موتوری در جایی مانند گواتمالاسیتی کار میکرد و به تنهایی از پسرش آنجل مراقبت می کرد. مسلما او توانایی خرید لباس و چکمه چرمی و تجهیزات کامل را نداشت و مطمئناً، کسی چنین فرصتی را در اختیار او قرار نمی داد.

“اما شما هرگز نمی دانید! من هرگز تصور این که روزی بتوانم با یک پا، با موتورسیکلت به نیکاراگوئه بروم و برگردم را نمی کردم. پس چرا روزی در اسپانیا مسابقه ندهم؟ “.

با رابین و آنجل برای اینکه برای گفتگو با ما ایستادند دست دادیم و تشکر کردیم و از آنها جدا شدیم. اما همینطور با دوستم پل، درمورد آنها صحبت میکردیم: اشتیاق زیاد رابین به موتورسواری و خوش بینی پایان ناپذیر او الهام بخش بود. به ویژه با اوضاعی که او داشت باورنکردنی بود. یک پدر تنها، زندگی در محله های فقیرنشین گواتمالاسیتی با درآمد ناچیز حداکثر 80 دلار در ماه، با رویای مسابقه بریجستون در اسپانیا و سخنرانی های انگیزشی برای سایر معلولان در اوقات فراغت. رابین فردی استثنایی بود. احساس می کردیم که باید به او کمک کنیم: هر دوی آن ها (رابین و آنجل) هیچ پوششی محافظتی به جز کلاه ایمنی چینی خود نداشتند، و ما تصمیم گرفتیم حداقل در تهیه وسایل ایمنی به آنها کمک کنیم.

با انتشار داستان رابین در شبکه های اجتماعی، بلافاصله ده ها پیشنهاد برای کمک دریافت کردیم. برند Klim  با مهربانی کاپشن و شلوار موتورسواری برای رابین و دو کلاه ایمنی  برای او و پسرش اهدا کرد. یک دوست خوب و همراه ادونچری من ( جان وود و پسرش ایتان)، با کمک مرکز خدمات دیویس در کلرادو، یک کیت کامل موتورسواری برای آنجل ارسال کردند که چکمه های بادوام موتورکراس ، شولدر و کلاه ایمنی درآن بود. با پول جمع شده هم برای آنجل کفش، وسایل مدرسه و چند اسباب بازی خریداری کردیم.

حالا مانده بودیم چگونه این وسایل را به رابین در شهر گواتمالاسیتی برسانیم. هزینه حمل و نقل زیاد بود و مدت زیادی هم طول می کشید تا بدست آنها برسد. بنابراین می دانستیم که باید راه حل دیگری پیدا کنیم. Scherenberg Gustavo  موتورسوار ماجراجویی مکزیکی و سردبیر مجله DV Motero، پیشنهاد نجات بخشی به ما کرد که با ماشین به تگزاس برود، وسایل را تحویل بگیرد و شخصاً به رابین و آنجل تحویل دهد.

قهرمان زندگی و امید موتورسواری با معلولیت

گوستاوو صدها مایل رانندگی کرد، سپس سوار هواپیمای مکزیکی شد و در شهر گواتمالاسیتی فرود آمد. همه اینها فقط برای دیدار با رابین و آنجل و تحویل وسایل. من با گوستاوو ماه ها پیش از این در پروژه ای مشابه، آشنا شده بودم: او و اعضای باشگاه ادونچر او، برای یک  مدرسه دخترانه کفش و اسباب بازی آورده بودند.

بعدها گوستاوو به من گفت: “می خواستم به رابین کمک کنم زیرا فکر می کنم او یک شخص استثنایی است. می خواستم بخشی از این داستان باشم. توانایی کمک به دیگران به خودی خود یک هدیه است که بعضی از آن بهره مند هستند. عضویت در جامعه موتورسواری و کمک به دیگران ادای دین و نوعی شکرگزاری است.

رابین و آنجل از دیدار گوستاوو هیجان زده شده بودند. تصمیم گرفتیم که کارهای بیشتری برایشان انجام دهیم. رابین واقعاً برای تأمین مخارج زندگی خود تلاش می کرد، اما با این وجود وقت و انرژی خود را صرف یادگیری تعمیر موتورسیکلت هم می کرد.

رابین به من گفت: “من همه چیز موتورسیکلت را دوست دارم. موتورسیکلت زندگی را به من برگرداند. من عاشق سوار شدن موتورسیکلت هستم، تعمیر آنها را هم دوست دارم و امیدوارم که روزی یک تعمیرگاه کوچک موتورسیکلت راه اندازی کنم “. اما مشکل این بود که رابین توانایی خرید ابزار و امکانات را نداشت.

اینجا بود که Justin Schuchat، که یک موتورسوار ادونچری – که در برنامه سفر معروف End of All Roads بود و دیدار کوتاهی با او در آنتیگوا، گواتمالا داشتم – وارد صحنه شد. جاستین می گفت: “پدر من ماشین و موتورسیکلت تعمیر می کرد، و پس از مرگش گاراژ و ابزارهایش بدون استفاده مانده است. خوشحال میشوم که این ابزارها را به رابین اهدا کنم، زیرا می دانم پدرم دوست داشت از آنها استفاده شود”.

معجزه ها پی درپی می آمدندد: خواهر جاستین، چند جعبه پراز ابزار جمع کرد و بسته بندی کرد. دوست موتورسوار دیگری بنام JD Dyess با ماشین به تگزاس رفت تا آنها را تحویل گرفته و به لوئیزیانا ببرد. از آنجا Steve Osborn  آنها را به گواتمالا  یعنی جایی که او سالهاست در یتیم خانه ها به صورت داوطلبانه فعالیت می کند برد و تحویل داد.

استیو بعدا به ما گفت : “من خیلی تحت تأثیر رابین هستم! “. “من امروز وسایل را به رابین رساندم و راههای دیگری هم هست که می توانیم به این مرد کمک کنیم. رابین مردی بسیار فروتن ، تمیز و منظم است که مملو از عشق به پسرش هست. لذت زندگی همین است! کمکی که شما میکنید مانند روشن کردن یک راکتور هسته ای است که در قلب یک قهرمان یک پا است.

قهرمان زندگی و امید موتورسواری با معلولیت

هنوز هر چند وقت یک بار، با رابین به صورت آنلاین چت می کنیم. رابین می گوید: “من بسیار از کل جامعه موتورسواری که این اتفاق را رقم زده اند سپاسگزارم”.

او و پسرش آنجل هنوز در گواتمالاسیتی زندگی می کنند: آنجل به مدرسه می رود، در حالی که رابین به عنوان پیک موتوری کار می کند و خانه کوچک چوبی حلبی خود را سرو سامان می دهد. حالا، آنها با خیال راحت تری سوار موتورسیکلت می شوند و رابین گهگاه کار های تعمیر موتورسیکلت، ماشین و دوچرخه هم انجام می دهد و کمک درآمدی از این محل پیدا می کند. ابزار پدر جاستین هم – که بدون استفاده افتاده بود –  دوباره به کار افتاد و ابزاری برای کمک به رابین و پسرش شد.

منبع
ای دی وی پالس

مهدی شیرزادی

نویسنده و مترجم، دوستدار دنیای موتور و موتورسواری

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا